پیروی شیرازی
پیروی جد مادری من است
شاعری از نسل دیگر است.او مال همان کوچه های قلوه کاری و بازارچه های معطر و آب پاشی شده و سایه سار نجیب طاق های ضربی و گذرها و پورت های مردپرور و داش آکل خیز است.
او داش است.دائی است.مشدی است.کربلائی است.نایب است.لوطی است.بنده مولاست.زنده بیدار است. و سر است و سرور است و آبروست.
او از آن نسل است که خراباتیانش در گذر مستانه از کوچه های غیرت وقتی که سیاهی زنی از راه می رسید قمه در دیوار می کوفتند و پشت میگرداندند و پیشانی بر قبضه تیغ٬ آنقدر نفس می آلود را در سینه می شکستند تا "عورت"بگذرد.
از آنها که پس از کسب و کار٬پینه دست و فراخی سینه را به راه زورخانه می کشیدندتا عرق گناه ناکرده را با طنین ضرب مرشد از گل و گرده و تن بیرون ریزند٬از آنها که در گذر از کوچه های محرم چشم بر پشت پوزار و گوش به نیاز درماندگان داشتند و سر و سینه و یال و کوپالشان جز در برابر پیرمردان و پنجره های خاک گرفته امامزاده ها خم نمی شد.
او از آنهاست٬از آنها که آسان عاشق می شدند و دشوار رهایی می یافتند و بسا که روز رفتن٬معشوق و راز های عشق را که همچنان از نفس فرشتگان طاهرتر بود٬سر به مهر با خود به خاک میبردند و تنها چیزی از آنها که در خاطره زمان می ماند٬عشق بود و مردی بود و حماسه ای که مرد شناسان را در لحظه های رهایش با اندوهی نجیب و دلپذیر می نواخت.
پیروی (حاج حسینعلی رکن منظر) به سال ۱۲۹۲ ه. ش در شیراز زاده شد و خرداد ماه ۱۳۷۸ ه.ش به سوی دوست پروازی شد.
شبی چشمان خواب آلود را او را خوب پائیدم بدست دیده از گلزار رخسارش گلی چیدم
به چشم شیطنت بارش بدان قسمی که میدانی نگاهی کرد در چشمم بدان معنی که فهمیدم
گرفتم دامنش خواهی نخواهی و به دل گفتم تحمل تا به کی باید نمودن ٬ من که پوسیدم
بگفتم هر چه باداباد و بکشیدم در آغوشش لبانش را بدان قسمی که دل می خواست بوسیدم
به هیبت گفت ای دیوانه عاصی چه می خواهی به جرات گفتمش جانا همان خواهم که بگزیدم
به نخوت گفت ای آقا ببخشید و به او گفتم ندارم جز دلی دیوانه آن را هم که بخشیدم
بگفتا هر چه بینی بعد از این از چشم خود بینی بگفتم آنچه باید دید از دست غمت دیدم
به نرمی گفت عاقل باش و زین دیوانگی بگذر به گرمی گفتمش جانا دگر دیوانه گردیدم
چنانم وقت خوش بودی به او کز فرط خوشحالی شدم بیدار و کردم فکر و دیدم خواب می دیدم
همی باخویشتن گفتم چه حال است این و پی درپی به یاد آن لب شیرین لبان خویش خاریدم
گهی این سو نظر کردم گهی آن سو نظر کردم ندیدم روی او را هر چه چشم خویش مالیدم
همه خواب و خیالی بود دور زندگی٬ ای دل از این خواب و خیال پوچ هم چیزی نفهمیدم
بساط زندگانی هم به دیناری نمیارزد که یک عمرش به زحمت چیدم و یک لحظه برچیدم
سراسر نقش بر آب است آری پیروی آری هر آن نقشی که دیدم در جهان و آنچه بشنیدم
روحش شاد
وبلاگ من جایی برای انعکاس علایق و دلتنگی ها ی خودم است.